دروغ گفتی و حرفات آبکی بود
ندیدی غیر ما آنجا یکی بود
دروغ گفتی که من عاشق ترینم
ولی غیر از دروغ چیزی نبینم
دروغ تا کی؟نمی ترسی بمیری؟
دروغ گودست کی باید بگیری؟
تومن را ساده گیر آورده بودی
دلم را هر کجا آزرده بودی
چرابامن چنین کاری توکردی؟
تونامردی ، نبردی بوی مردی
چه خوش باور نگاهت می نمودم
به هر جایی تورامن می ستودم
چنان حرفت به قلبم می نوشتم
که گویی رفته بودی در سرشتم
دروغگوعاشقم حتی نبودی
تو دستت را برایم رو نمودی
دروغگو حرف کشکت بی خریدار
برو دست از سرم یکباره بردار
برو اینجا نمون اینجا نتونی
مرا همچون قدیم بیچاره خونی