تو بودی عمق چشمانت مرایک روزه شاعر کرد
همان دیدار آغازین مرا اینگونه شاعر کرد
توبا چشمی خمار آلود دلم حسی غریب دادی
و با گفتار شیرینت مرا درسی عجیب دادی
غریب گفتی غریب خواندی که من هم همرهت گردم
نمی گفتی نمی خواندی که من بود شاعرت کردم
دلم دادی ،دلی غیر از دلی در سینه ام بودش
چنان کردی که این راه را دلم یک لحظه پیمودش
صدام کردی ، نگام کردی، دلم شوریده تر گردید
همان دم بود دلم در خانه اش شاعر شدن هم دید
سرودم اولین شعرم برایت آخه آسان بود
تودل دادی و من دیدم که چشمت غرق باران بود
ولی آسان نبود شعری، بگویم ازتوام آن دم
تو گفتی شعر اصلی را،زچشمانت فقط خواندم
چه زیبا دل سپردی،دفترم در خاطرش جاوید
به هر شعری فقط باشعر چشمت بی صدا بالید
توخودشعری ، توخودشاعر،تورفتی کارخود کردی
مرا عاشق،مراشاعر،مرابیمارخودکردی
چه من گویم،چه بنویسم که دل دلتنگ دیدارت
فقط می خوانمت شعری که دل همواره غمخوارت
(این داستان واقی من بود که چطوری شاعر شده ام)