تبليغاتX
اشک بارون

سلام بر دوستان گلم.

این دست پا شکسته ایی که گفتم شرح حال این بی شرح وحال است.ببخشید که بلد نیستم شعر بگم ولی ...............می گم

گفتم  کمی بنویسم  از این روزگارو شرح خویش

از روزگار رفته و تقدیر بد مانند  نیش

از بعد سربازی خدا بیست وسه جا راهی  شدم

شاید که کاری  یافته آقا شوم  بهر خودم

مادر دعا می کرد که  تو اینبار شاغل می شوی

از درد ورنج وغصه ات یکباره غافل می شوی

می رفتم و صد تا سوال  آنی جواب می دادمی

با جسم بی جان خودم  من سوی منزل آمدی

صد شوق در چشم  پدر تعریف می کردم  چه شد

بعدش جواب  می دادنم  اینبار هم سهمت نشد

ای دوستان  این سرگذشت  صدبار تکرارش رسید

این ته امید مانده  هم  از گوشه بامم  پرید

بس رو زدم  بر این و آن گاومم  به پیشانی سفید

آه ای خدا من خسته ام از روزگاری  بس  پلید

اما خدا پولی بده  ده من نخود آبپز کنم

دیگی بزارم پیش  پارک ده تا قرون جیبم زنم

یخ در بهشتم خوب بود گر پول یخچال جور بود

این زندگی بهتر ز هر نوری که ذاتش کوربود



+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 11:17 بعد از ظهر توسط یدی |