حکایت اول:
خدا رحمت کند نامردای مرد قدیم ،که شتر دیدی ندیدی از پشت بهت خنجر می زدند. دردش فقط سوزش زخم خنجر بود و بس.
نفرین خدای بر مردای نامرد این دوره زمونه که صاف می ایستند روبروت ونگاه می کنند توی چشمات و یه لبخند می زنند برات وبعد جلوی چشمات خنجر می ذارند رو قلبت وآروم آروم فشار می دن توی سینه ات ومی گن ببخشید سرنوشت تو اینه به دل نگیر
حکایت دوم:
نماز می خونیم روزه می گیریم وادعامون گوش فلک کر می کنه ولی وقتی نگاهی به گوشی موبایلمون می کنیم می بینیم شده محلی برای تمسخر شخصیت های دین وانقلابمون. یا اینکه اینقدر احمق ،برای اینکه دوستامون بخندند و خوش باشند دست به تمسخر شخصیت هامون می زنیم یا اینکه گوشی موبایلمون پر شده از عکس وفیلم های خصوصی زن ودخترای مردم که به دست بی ناموسی لو رفته است.
مثال بزنم؟؟؟
ممد نبودی ببینی خرمشهر آزاد شد رو یه مشت بی ناموس بی شرف طوری تغییر دادند که شده جک تا دیگران بخندند. چرا؟
آخه اون بی ناموسی که اینکارو کرده از سگ پست تره ولی تو چرا ریختی توی گوشی موبایلت؟؟؟
آخه نادون می دونی محمد جهان آرا کی بود؟
دردم اینه می دونی که جهان آرا کیه ولی باز ریختی تو گوشی موبایلت
و هزار مورد دیگه. می ترسم (پناه برخدا) روزی برسه که خدا هم .....
حکایت سوم:
شما بفرمایید . حکایت سوم رو می گم شما بفرمایید
یاعلی
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 0:49 قبل از ظهر توسط یدی
|