دلم گرفته بي وفا،يادي ازم نمي كني
به هر كجا كه مي روي باز خبرم نمي كني
دلم گرفته بي وفا،جانم فقط تو بوده ايي
نگو چنين نگويمت،قلب مرا ربوده ايي
دلم اگر گرفته است،مي خوام بگم شكسته ايي
وفاي عهد خودولي،خود بي خيال نشسته ايي
به عاشقي وفاي من،مانند سد محكمي
ببين كجاي صحبتم حرف و حديث مبهمي
دلم چراشكسته ايي،وقتي كه هستيم تويي
فقط بگو به عاشقت،وقتي كه مستيم تويي
تو باورت نميشه باز،اماهنوز كنارتم
چرابرام نوشته ايي،بازم كه من خزانتم
نرو به جاي ديگري،پيشم بيا به شهرمون
ولي اگر نيومدي،اين نامه ام يه بار بخون
ضمن تقديم اين شعر به شما دوستان ،بايد تشكري داشته باشم از دوست عزيز وگراميم
مسوول كافي نت (كليك) واقع در شهر بردخون وهمچنين دوست عزيزم رضا
صاحب وبلاگ حكايت كه تمامي زحمات من را برادرانه به دوش مي كشند
من خسه از حضورم در بطن نااميدي
بودي كه من شكستم اما مرا نديدي
من در هجوم غمها ،چون قايقي شكستم
ديدي كه غرق آبم،كاري نكرده رفتم
آن روز كه آسمانم باران غصه باريد،
گفتي به هر كسي بود اورا كنار بذاريد
يادم نميره هرگز غمگينترم نمودي
قلبم اسير عشقت،اما چه بد شكوندي
امادلم شكستي وقتي صدام نكردي
رفتي ولي شنيدم گفتي كه بر نگردي
من زير بار غمها هر دم به ناله بودم
ديدي كه چشم براهت هر دم به خانه بودم
غمگينترين روزا،رفتند ولي نرفتند
غمهاي آتشينم،تنها مرا شكستند
هردم خوشي يه روزي همواره مونسم بود
آواز چون قناري همواره بر لبم بود
اماتو آن خوشي ها با رفتنت گرفتي
تنها خدا نگهدار در نامه ات نوشتي