در به در من می روم ،این شهرو آن شهرای دور
گونه ام خیسست وهر جا من نصیبم اشک شور
هر کسی دیدم تو را از او سوالی کرده ام
هر نشونی داده اند اونجا نگاهی کرده ام
پای عریونم به دنبالت به هر جا می رود
جسم من دامن کشان اینجا و آنجا می برد
من ولی عاشقتر از پیش می روم هر جا که شد
تا که پیدایت نمایم یامن سپارم جان خود
جان من نیست لایقت این راخودم دانسته ام
من نگاهم غیرعشقت روی هر چیز بسته ام
در به در باز می روم هرجاکه شد هرجاکه بود
تا بیابم من تو را یا دیر دیر یا زود زود
خستگی اما نمی یابد درونم راه خویش
می روم نابود کنم هر مانعی در راه پیش
من صدایت راشنیدم ، قلب من می نالدش
خواستنت رالحظه ایی هم از خدا می خواهدش
خواهمت بینم تو را هر لحظه ایی من سیر سیر
ور نه این جانم چرا باشد تو این جانم بگیر
سر به روی زانوانم می گذارم با دلی تنگ
در هجوم گریه هایم،شکوه دارم از دلی سنگ
خاطرات با توبودن ،می شود جاری به قلبم
یادگارروزگاری ،غرق عشقت خود بکردم
یادگاربودنت در پیش چشمانم،به این شهر
یادگاررفتنت، از پیش من،باحالتی قهر
سرد سردست عشق ما،امروزکه تنهایی چشیدیم
هر چه شد رویت گرفتی،تاجدایی ما گزیدیم
بردلم نوشته ایی چون هر کجادر خانه ام،نام
باورت نمی شود،غیر از تو من هیچ کس نمی خوام
لاله های کاشته در باغم،به دستانت گرفتی
موندنت،توروز اول روی گلبرگی نوشتی
برگ گل هنوز کنارم،موندنت پس پیش من کو؟
بی جوابست این سوالم ،پس جوابش از دلت جو
من سوال بی جوابم ،از تو هم پاسخ نخواهم
هرکجا که رفته ایی،باز هم تو را همواره خواهم
تو بودی عمق چشمانت مرایک روزه شاعر کرد
همان دیدار آغازین مرا اینگونه شاعر کرد
توبا چشمی خمار آلود دلم حسی غریب دادی
و با گفتار شیرینت مرا درسی عجیب دادی
غریب گفتی غریب خواندی که من هم همرهت گردم
نمی گفتی نمی خواندی که من بود شاعرت کردم
دلم دادی ،دلی غیر از دلی در سینه ام بودش
چنان کردی که این راه را دلم یک لحظه پیمودش
صدام کردی ، نگام کردی، دلم شوریده تر گردید
همان دم بود دلم در خانه اش شاعر شدن هم دید
سرودم اولین شعرم برایت آخه آسان بود
تودل دادی و من دیدم که چشمت غرق باران بود
ولی آسان نبود شعری، بگویم ازتوام آن دم
تو گفتی شعر اصلی را،زچشمانت فقط خواندم
چه زیبا دل سپردی،دفترم در خاطرش جاوید
به هر شعری فقط باشعر چشمت بی صدا بالید
توخودشعری ، توخودشاعر،تورفتی کارخود کردی
مرا عاشق،مراشاعر،مرابیمارخودکردی
چه من گویم،چه بنویسم که دل دلتنگ دیدارت
فقط می خوانمت شعری که دل همواره غمخوارت
(این داستان واقی من بود که چطوری شاعر شده ام)